.

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥


 

.

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٤


 

اینک موج ِ سنگین گذر ِ زمان است که در من می گذرد.

اینک موج ِ سنگین گذر ِ زمان است که چون جوبار ِ آهن در من می گذرد.

اینک موج ِ سنگین گذر ِ زمان است که چون دریایی از پولاد و سنگ در من می گذرد.

 

اصلا می دانی چیست؟...

نوشته ای که به درد ِ خواندن نخورد، همان بهتر که نوشته نشود.

ریمیایی که می گویی دیگر ریمیای ِ آن موقع ها نیست...بهتر است که اصلا ریمیا نباشد.

کوچک شده دیگر.مغزش، فکرهای اش، دایره ی بینایی اش، بُعد ِ شنوایی اش، تحمل اش، حرف زدن اش، رفتار کردن اش...کوچک شده.کوچک شدن البته همیشه بد نیست...اما پس رفت کردن...همیشه بد است.

نه این که داشتم پیشرفت می کردم، نه.اما خب...پس رفتی هم در کار نبود.

الان  ،ریمیا،از بی ارزش ترین آدم های روی زمین هم بی ارزش تراست.کجایی ریمیا؟ باران را یادت هست؟.یادت رفته کجا می رفت؟اصلا نکند یادت رفته این راه، آن راه نیست؟سکوت؟...این که جواب نیست.سرت شلوغ شده است...گرم شده است.همه چیز را فراموش کردی.دیگر حتی اندازه ی یک ثانیه هم قابل تحمل نیستی.اگر بودی...که این قدر دور نبودی.البته گرفتاری ها همیشه گی هستند، اما تو باور نکن که همیشه گرفتاری ها هستند.شاید اگر خوب بودی،شاید اگر هنوز ریمیا بودی...شاید اگر هنوز حرف های ات کپک نزده بود...شاید اگر هنوز نگاه ات آن دور دورها بود...الان هم تو ریمیا بودی و هم من باران.خب ،معلوم است که هیچ چیز مهم نیست مگر "رفتن".آن هم به جلو  ...این که دیگر بحثی ندارد.

تا وقتی برای یک ثانیه هم قابل تحمل نیستی...برنگرد ریمیا.برو...هر وقت پیدا شدی، دوباره برگرد. دیگر باران هم ، بی باران....

 

تمام شد.

 

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٤


 

 

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٤


 

.هوس نوشتن کرده بودم.دل ام می خواست همه ی هشتاد و سه را تا صبح بنویسم!...دستم توی کشو ، دنبال دفترم می گشت که چشم ام به شمع ِ طوفان افتاد.آخرین بار موقع خداحافظی بود...

_" خودم هم موقع نوشتن همیشه یکی ازین هارو روشن می کنم...اینو آوردم برای تو باران.این دفعه که خواستی بنویسی روشن اش کن.وقتی می سوزه...بوی خوبی داره!".

دست ام هنوز داشت دنبال دفترم می گشت که آن یکی دست ام دراز شد طرف ِ شمع...این یکی شمع را برداشت و آن یکی هم همان موقع دفتر را پیدا کرد...نشستم پشت میز...با سکوت عجيبی می سوخت...

خودکار را برداشتم   ...

_"شنبه 29 اسفند.آخرین شب ِ سال ِ هشتاد و سه..."

نگاهم دوباره به شمع افتاد..." طوفان می گفت بوی خوبی داره...ببینم...!!"...

...

سر نزدیک کردن به شمع برای بوی خوش اش همان و...سوختن ِ مژه های نازنین و نیمه کاره ماندن ِ حرف های آخرین شب ِ سال ِ هشتاد و سه...همان!:(

 

                              

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۳


 

کاش آدما خیلی چیزا رو می دونستن.کاش آدما وقتی یه چیزایی رو می دونستن ، می فهمیدنش.کاش وقتی می دونستن و می فهمیدنش،...اه.کلمه بازی و جمله بازی شد.نه؟...دیگه بیزارم!.بغض دارم. می دونی ریمیا؟...همه ی  آدما توی دلاشون بغض دارن.نه این که کم هم باشه ها.نه.اما چندحالت داره.یا دچار یه احساس ِ تغروریت و مغروریت هستند و به روی خودشون نمیارن، یا از نشون دادنش می ترسن.بعضیاشون هم  فکر می کنن این بغض ِ یه چیزی ِ توی گلوشون که اگه هی آب بخورن می ره پایین.عین ِ تیغ ِ ماهی.تیغ ماهی که تیز ِ راستی.عین ِ تیغ ِ سفره ماهی!.یه صفحه ی مسطح و درد دار که یه جایی وسط ِ گلوشون ثابت مونده.یه سری دیگه هم هستن که تا بهشون بگی..."پخ"...بغضشون میشکنه و اشکاشون سرازیر می شه.خب...دیگه .آدما فرق دارن. منم خیلی وقتا بغض ام می گیره.همون خیلی وقتا هم که بغضم می گیره از خودم لجم می گیره.خیلی سخت ِ که آدم هم بغضش بگیره هم لجش بگیره.می دونستی؟.وقتایی که کنارم راه می ره و مثل ِ خواهر دستمو می گیره بغضم می گیره اما اون نمی بینه..به روی خودم نمیارم.نمی ذارم ببینه.وقتایی که زنگ می زنه و کلی حرف دارم اما نمی تونم اونارو بگم و می ترسم که عصبانی شه، بغضم می گیره.اما اون نمی بینه.خب...می خورمشون همون جا.درسته.یا حتی پیش اومده که با آدامس قورت دادمش.می دونی آدامس رو با بغض قورت دادن خیلی سخت ِ!....وقتایی که سال داره تموم می شه اما   دلتنگیای من هنوز همون جوری سفت و سخت سر ِ جاشون وایسادن و بهم دهن کجی می کنن ، بغضم می گیره.اما خب...هی تند تند سر ِ خودمو گرم می کنم و تند تند کتاب می خونم و تند تند حرف می زنم تا یادم بره که سال داره نو می شه و تو نیستی!یا وقتایی که نیستی...وقتایی؟...چی دارم می گم؟...تو هیچ وقت نیستی و من توی همه ی اون هیچ وقتا تا چراغو "تیک" خاموش می کنم... گریه م می گیره.بعد تا میاد از خودم لجم بگیره ...خوابم می بره و دیگه نه گریه م می مونه و نه لج ام!...آآآآآ...اون پل هوایی ِ نوبنیاد ریمیا...اون جا اون بالا که  وایمیسی و دولا می شی و  ماشینای زیر ِ پاتو نگا می کنی آخر ِ بغض ِ!.اولش که آدما رد می شن ، خودتو نگه می داری و بغضتو می خوری.از بعضیاشونم می ترسی که نکنه وقتی ببینن داری گریه می کنی اذیتت می کنن...بعدش که پل خلوت می شه هی باز می خوای آدامس بجوی تا یادت بره.هی با خودت می گی نکنه یه اشکت ازون بالا بیفته روی شیشه ی یه ماشین و راننده سرشو بلند کنه و نگات کنه...نکنه که اونم بغض داشته باشه...آخه بعضی آدما موقع ِ راننده گی، همون جوری که روبروشونو نگا می کنن ، بغض هم می کنن.فکر کنم راننده گی کردن و بغض کردن خیلی سخت باشه...واسه بعضیا آسون ِ چون عادت ِ.هر چی عادت شه آسون می شه.حتی مردن!...حتی راه رفتن...حتی ندیدن، نشنیدن ، گریه کردن...حتی عید!...ممممممم...چی داشتم می گفتم؟...آهان... کاش آدما خیلی چیزا رو می دونستن.کاش آدما وقتی یه چیزایی رو می دونستن ، می فهمیدنش.کاش وقتی می دونستن و می فهمیدنش...

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۳


 

"please jus skip over this...I can`t help vomitting nonsence.I doooo apologize"

                                                                        

"...بوی ِ عید.

بوی خوش ِ سال ِ نو.."

نمی دونم ها ، اما من اصلا از بوی ِ چیزای نو خوشم نمی آد.بوی گند می دن.تا کلی عطر و اسپری روشون خالی نکنی نمی تونی تحملشون کنی.حالا می خواد کفش باشه، می خواد مانتو باشه...می خواد سال باشه!.واسه تعطیلیاش دارم ثانیه شماری می کنم اما ازون مهمون بازیا و بوی شیرینی و خاله بازی و برو اون جا و بعدش بدو بیا خونه تا اونا بیان و " سال ِ نو مبارک" و " سال ِ خوبی داشته باشید " و این حرفایی که انگار روی زبونشون ظبط شده و تا می بیننت "پِلِی" می زنن ، ...آی فیل سیک!آی هوس ِ دو روز ازین زندگیایی کردم که آدماش تا ساعت 9 یا 10 می خوابن بعد پا می شن با خیال ِ راحت صبحونه نون کره پنیر چایی شیرین می خورن، بعد می رن سراغ ِ تلویزیونی فیلمی چیزی تا ظهر شه ، بعد ناهار می خورن و سنگین می شن و می خوابن!.آی هوس ِ خواب ِ ظهر کردم.چند وقت ِ ظهرا نخوابیدیم ریمیا؟شیش هفت ماهی هست.نه؟. بعدنش پا می شن اگه هوا خوب باشه می رن بیرون یه چرخی می زنن بعد میان خونه عصرونه می خورن و تا شب باز کامپیوتر و تلفن و رقص و آواز ، بعدم شب شام می خورن و یه چایی هم پشت سرش و یه کم گفتگو و راحت ِ راحت همون جوری جلوی تلویزیون روی کاناپه عین ِ گربه خوابشون می بره!.آی هوس ازین جور زنده گیا کردم.حالا چون خیلی بیهوده گی هم نشه...یه کلاس پیانو هم این وسطا خودت جا بده...ممم.نظرت چیه؟..خب راستش نمی دونم ها...اما حس ام بهم می گه یکی الان داره تو وبلاگش می نویسه :_" آی هوس ازین زندگیایی کردم که آدمش ساعت 6 صبح هر روز بلند می شه و تا ساعت 7 درس ِ اون روز ِ کلاسشو می خونه و بعد هول هولکی لباساشو می پوشه و خیلی هنر کنه یه بیسکویت برداره و تا برسه دم ِ در بخوره.بعد عین ِ دو ساعت رو روی دو پا ، عین ِ آدمیزادها وایسه و هی حرف بزنه و هی حرف بزنه و هی حرف بزنه.بعدشم پونزده دقیقه استراحت و دوباره روی دو پا و...تا می شه ناهار.ناهار؟واااای هوس کردم فقط یه ساعت واسه ناهار وقت داشته باشم و برم ازین ساندویچیای دور و بر یه ساندویچ بگیرم.اگه کنار پنجره توی رستوران  جا باشه می شینم اگرم نباشه میام بیرون و همون جاجلوی مغازه، ساندویچ گاز می زنم و مردمو نگا می کنم.بعد زودی تا کلاسم شروع نشده بیام و تا ساعت 8 شب باز دوباره هی حرف بزنم و هی ور بزنم!.آخر شب هم عین ِ جنازه خودمو بکشونم خونه و از زور خسته گی با همون لباسا روی تخت بخوابم..."

نمی دونم چرا ها...اما فکر می کنم ...یعنی حس ام داره بهم می گه یکی داره اینارو می نویسه.یه قانون ارشمیدس...ارشمیدس؟...آره ارشمیدس داره که می گه انرژی از بین نمی ره.بلکه فقط تبدیل می شه.نمی دونم ها...اما فکر کنم یه ربطی به این مطلب من و مطلب ِ اون ناشناسی که داره الان می نویسه داره...یه عبارتی ساخته می شه مثل ِ "ارشمیدس ناشناس".تند تند که بگی یه چیزی می شه مثل ِ ورد و جادو!...راستی کاش برگرده.اگرم برنمی گرده لااقل خدا کنه زنده باشه.نه؟...زنده گی خیلی آشغاله.می دونستی؟.عصبانی که می شه دیوونه می شم...بچه گی می کنم.می دونی؟.خب...وقتی نیست هیچی مهم نیست...خسته تر ازین حرفام.اوووووو...اندازه ی چند ماه ندیدن ِ ماه!...

"وکسی نمی داند چه قدر فرصت باقی ست"  

 

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۳


 

"یار ِ دبستانی ِ من، با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی

 

حک شده اسم من وتو، رو تن این تخته سیاه

ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

 

دشت بی فرهنگی ما هرز ِ تموم علفاش

خوب اگه خوب ، بد اگه بد ،مرده دلهای آدماش

 

دست من و تو باید این پرده هارو پاره کنه

کی می تونه جز من و تو درد مارو چاره کنه؟"

 

دوران ِ مدرسه که تموم شد خونه هامون عوض شد و دیگه همدیگه رو ندیدیم.

توی اورکات پیدام کرده بود...

گوشی رو که برداشتم اون قدر گریه کرد که حتی صدای سلام کردنش رو هم نشنیدم...اما صدای بهترین روزای دبیرستان رو بد جوری ازون طرف ِ گوشی می شنیدم...

_"باران..اوناهاش...اونو می گم.من ازون خیلی خوشم می آد...همیشه با ما تعطیل می شن.با مزه ست...نه؟.الان بر نگردی ها...داره نگامون می کنه...آها...الان نشست رو صندلی ِ جلویی.نگاش کن...خیلی هم دل ات بخواد.پس   اون پسر کت شلواری ِ خوبه؟.عین ِ ترمیناتور می مونه.آدم حال اش ازین آدمای   بی احساس  به هم می خوره.البته به تو می آد باران.تو هم عین ِ اونی.مغرور و بی خاصیت!...امروز خونه مون کسی نیست.بریم؟...باران باران جمعش کن.خانوم داره می آد...نه خانم نقاشی نمی کشیم.گوشمون با شماست...می شه جلوی شیکمتو نگه داری؟ بوی خیار همه ی کلاس رو برداشته.تو نمی ترکی این قدر می خوری؟..."

اون گریه می کرد و حرف می زد.منم گوش می دادم و خاطره هایی  که از جلوی چشمم رد می شدن رو نگاه می کردم.وضع اش بهتر از من نبود اما چند قدم جلوتر بود.داره فرار می کنه ریمیا!.باور می کنی؟.ایتالیا!.همه ی کاراش درست شده.یک سال ِ که دنبالشه.مدام تکرار می کرد:" باران آخر ِ آخرش این ِ که...نهایت اش این ِ که...بدترین حالت اش این ِ که..."

همه ش از آخرش حرف می زد.از نهایت، از بدترین حالت.سعی نکردم منصرف اش کنم.می فهمیدم اش!.بد جوری انگار یه تیکه از درد ِ خودم بود.اما فرار؟...یعنی این تنها ترین راه ِ؟ آخرین راه؟.شک داشتم اما انگار اون خیلی مطمئن بود.خیلی خیلی .شاید هم به قول خودش تنها فرقمون این ِ که من هنوز نمی دونم وقتی مادر ِ آدم فکر کنه که دخترش توی خونه رقیبشه و مواظب ِ دختر و شوهرش باشه یعنی چی؟!ممکن ِ؟.شاید اشتباه می کنه.شاید ...شاید این طورا نیست.گفتم آدمایی مثل ما راه های زیادی دارن...اما...دیگه خیلی دیر شده بود که تصمیمشو عوض کنم...نمی دونم ریمیا.از ظهر گیج ام.به زنده گی فکر می کنم!.این که چیه؟.می دونستی درکی ازش ندارم؟.می دونستی نمی فهمم اش؟.نگو خوشی زده زیر ِ دل ام.نذار برات بگم که چه قدر زنده گی ِ آدما می تونه فرف داشته باشه.یادت ِ اون روز توی دنیز وقتی بدون ِ این که خودم بفهمم همه ی زنده گیمو برای بهار گفتم دهن اش بیست سانت باز مونده بود؟.یادت ِ گفت که چه قدر خوشبخت ِ؟...من هم هستم اما...نمی دونم.گیج ام.انگار همه ی این اتاق و خونه و آسمون روی شونه هام ِ.کی باورش می شه؟.من...باران...؟...هان؟...کله م سوت می زنه.کاش لااقل الان بارون نمی اومد.داره دیوونه م می کنه.آرزوی کر بودن می کنم که صداشو نشنوم....لعنتی...کاش می شد الان وایسم و به خودم تکیه بدم!...واااااااای...که عجب پیچیده ی ساده ای شده!

 

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۳


 

Uneditted thoughts

 

"دلم هوس وبلاگ قبلی رو کرده.زیاد.زیاد...اون قدر که خاطره ها هستن.به دنیا اومدنم...بزرگ شدنم...گریه کردنام...مسخره بازیا و دلقک بازیام...دعواهام...دوستام...هوففففففف.به این می گن " دیجیتال نوستالوژی" به گمونم.یه جور احساس ِ خفه گی از خاطره هایی که آرشیو شدن.یه راه ِ جدید برای خلاص شدن از شر ِ "چرا" های همیشه گی...همیشه گی!...همیشه گی! کلمه ی خوبیه اما  تهی از "ابدیت".می دونی مرگ رو خوب نمی گه. ...ممممممممم...زنده گی!...لایف!...این چندمین باریه که توی این هفته یاد ِ "فارست گامپ " می افتم.مامانش می گفت:"life is like a box of chocolate".ازون فیلمایی بود که وقتی تموم شد ، گریه م بند نمیومد.

اه.اما حال ِ من یکی که ازین شوکولاتای گند مزه به هم می خوره.از شوکولاتایی که دلت نمی خواد بخوریشون اما دهنتو باز می کنن و به زور می چپونن توی دهنت...منم ازون آدمایی هستم که هرروز صبح که بلند می شم تا شب منتظر ِ معجزه م.وقتایی که بتونم  خودم معجزه می کنم...وقتایی هم که معمولا بیشتر وقتاست، چشمم به خداست.من خیلی امیدوارم می دونستی؟حالا این امیدوار بودن ِ یا احمق بودن ، زیاد در قید و بند ِ کلمه نباش..البته ریمیا می گه :"امیدوار بودن ِ به وجودی که نیست و تا آخر عمرت نمی تونه باشه ، زیاد حس ِ  جالبی نیست." اما خب...من می گم زیاد در قید و بند ِ  حس نباش!.اصلا دیگه راستشو بخوای این بودن و نبودن خیلی قدیمی و کلیشه ای شده.فعلا به فکر معامله باش...

"معامله ی شوهر".کاملا دارم جدی بهش فکر می کنم.ممم...خب یه کم توضیحش سخته.اما من دنبال کسی می گردم که حاضر باشه با من ازدواج کنه به شرطی که بعد از سه ماه قول بده که منو طلاق بده.پول ِ وقتشو هم بهش می دم.می دونی راه دیگه ای واسه جدا شدن و تنها شدن ندارم.حوصله ی یه آدم رو بیشتر از سه ماه هم ندارم...تقریبا یه جور داد و ستد ِ.البته می شه بدون زدن ِ این حرفا خیلی خوشگل و با کلاس ازدواج کنیم و بعد یه کاری کنیم که طرف سر ِ سه ماه سر بذاره به بیابون.اما خب...یه جورایی نامردیه.نه؟.می خوام از اولش بدونه که نه عشق و عاشقی درمیونه...نه زنده گی و این حرفا.حتی حاضرم هزینه ی عوض کردن ِ شناسنامه شو هم بدم که مهرِ ازدواجش از بین بره.خیلی فایده های دیگه ای هم پشت ِ این معامله هست که توضیحش سخت ِ.مطمئن باش اگه این جا بودی و منو می دیدی، یه در صد هم فکر نمی کردی که دارم شوخی می کنم!.ما که با کسی شوخی نداریم ریمیا؟نه؟.اونم ازین شوخی هایی که پای ِ سه ماه زنده گی درمیونه.می دونم سخته...اما می بینی که بالاخره پیداش می کنم.توی این دنیا حتما یکی پیدا می شه که حاضر باشه سه ماه ، یکی رو تحمل کنه و بعدشم حق الزحمه شو بگیره.من کاملا هم خوبم و هوش و حواسم هم سر ِ جاش ِ.هر کس هم می خواد حرف بزنه...بزنه.اما زیادی نزنه."

 

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳


 

مارتا

همان روز ِ اول که وارد ِ کلاس شدم از دیدن اش جا خوردم.مثل ِ همه ی شاگردهای دیگر نشسته بود اما خب، حالت ِ نگاه کردن و شکل ِ چشم های اش ، از چند کیلومتری داد می زد که با همه فرق دارد.هر چه فکر کردم اسم ِ فیلم یادم نیامد اما تا نگاه اش می کردم یاد ِ همان فیلمی می افتادم که توی آن یک عالمه ازین آدم های غیر عادی بود!همه شان یک شکل اند.معصومیت چهره شان بد جوری دل ِ آدم را درد می اندازد.ظاهرش عادی بود ، یعنی از نظر جسمی مشکلی نداشت اما خب...می دانستم که این جور افراد خیلی کند ذهن اند.شاید بیست سال یا بیشتر از افراد عادی عقب تر باشند.

لیست را باز کردم و شروع به خواندن ِ اسم های شان کردم.هر کس را که صدا می کردم سوال پیچ اش می کردم تا بدانم چه قدر بارَش است.

_"مارتا"...

همه ساکت بودند.سرم را بلند کردم و دوباره اسم را خواندم...

_"مارتا"...

فکر کردم هر که هست حتما غایب است.تا آمدم نفر ِ بعدی را صدا کنم ، دست اش را با ترس و تردید بالا برد.دو سه جمله ای حرف زدم اما مات ِ مات فقط نگاه ام می کرد و پلک می زد.احساس کردم دارد زیر ِ  سنگینی ِ نگاه ِ همه ی کلاس خرد می شود.سریع حرف را عوض کردم و ...گذشت!

آقای جمشیدی  همان جلسه ی اول گفت که این مورد ِ استثنایی را فقط به خاطر ِ این قبول کرده اند که مادرش دل اش خوش باشد که دخترش بین ِ جمع است و لااقل برای دو ساعت هم که شده تنها نباشد.پدر و مادرش زمانی بچه دار شدند که سنی ازشان گذشته بود و به همین خاطر مارتا عادی نبود.

 همیشه زود تر از همه سر ِ کلاس است و وقتی هم دارد می رود بیرون ، نگاهی به من می اندازد و با چشم های اش خداحافظی می کند.گاهی لبخند می زند که نمی دانم از شوخی های من است یا از خنده ی دیگران.کلاه اش را حتی سر ِ کلاس تا روی ابروهای اش پایین می کشد و دستکش های اش همیشه دست اش است...

****

امروز جلسه ی یازدهم بود. تاامروز هیچ کس هیچ صدایی از مارتا نشنیده بود.درس ِ جدید را که دادم به بچه ها گفتم تا تمرین های آن   را همان موقع ، گروهی حل کنند...داشتم گروه بندی شان می کردم که دیدم سرش را روی میز گذاشته و ...گریه می کند!.آره.گریه می کرد.چشم های اش عین ِ همه ی آدم های عادی پر از اشک بود..کلاس یک دفعه ساکت شد.هیچ کس نفس نمی کشید...

جلوی صندلی اش زانو زدم و سرش را بلند کردم.

_"مارتا...چیزی شده؟.داری گریه می کنی؟"

گردن اش را بلند کرد و برای اولین بار با صدای بریده بریده گفت:" دل ام.دل ام درد می کنه"

از صدای ِ مضطرب و چشم های پر از اشک اش ، یک بغض اندازه ی همه ی کلاس توی گلوی ام آمد...زانو های ام داشت سست می شد.دوست داشتم همان جا روی زمین خودم را رها کنم.به زحمت بغض را قورت دادم و گفتم:" دکتر نرفتی؟".

کلاس هنوز ساکت بود.طوری به من زل زده بود که انگار چیزی توی چشم های ام نوشته بود و داشت سعی می کرد که بخواند.  به خودش جرات داد و آرام تر از قبل با لحنی معصومانه گفت:" درد ِ دکتر نه خانوم...یعنی ازون دردا نه...درد ِ گرفته.یعنی...دل ام سنگین ِ...گرفته!"...یک دفعه انگار همه ی کلاس روی سرم خراب شد.یکی داشت دل ام را چنگ می زد.همه ی کلاس به ما زل زده بودند.یکی دو تا از خانم ها سرشان را پایین انداختند و آهی از روی دلسوزی کشیدند.خدا می داند که چه فشاری را توی قلب ام تحمل کردم.دست اش را گرفتم و بلندش کردم.

_"بریم صورت ات رو بشور ، بعد دوباره میایم سر ِ کلاس شاید بهتر شی!!".

خیلی احمقی باران.صورت اش را بشوید؟...چی گفتی؟...خب ،حرف ِ دیگری یادم نیامد...باید به بهانه ای از کلاس می رفتم بیرون.داشتم منفجر می شدم...به بچه ها اشاره کردم که کل ِ صفحه را حل کنند که این باز هم احمقانه تر از حرفی بود که به مارتازده بودم.دنبال اش تا دم ِ در ِ دستشویی رفتم و...وقتی رفت داخل تا صورت اش را بشوید ...دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم...ریمیا ریمیا...باید چشم های اش را می دیدی...باید بغض اش را وقتی گفت:" دل ام درد می کنه ، ازون دردا نه ، سنگین ِ" می دیدی.به چی فکر می کرد؟.مگر این جور افراد درکی از مشکل دارند؟.مگر تعریفی از دلتنگی دارند؟.مارتا بیست و هفت سال اش بود اما تازه کلاس ِ دوم راهنمایی بود.نمی فهمم...نمی فهمم...دردناک ِ...

از دستشویی بیرون آمد.همان جوری که پشت ام به او بود اشک های ام را پا ک کردم و برگشتم و با هم رفتیم سر ِ کلاس.تا آخر ِ کلاس عین ِ آدم های گنگ، شده بودموجمله هارا پس و پیش می گفتم.هزار بار ساعت را نگاه کردم تا زنگ خورد...بالاخره ساعت شد 11 و زنگ خورد...

کیف اش را با سستی برداشت و دوباره انگار که می خواهد دنباله ی نوشته ی چشم های ام را بخواند ، نگاه ام کرد و با چشم های اش خداحافظی کرد و رفت...

 

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۳


 

می گویی:" اوضاع خوب است؟".سکوت می کنم.منتظر می مانی...تا می آیم دهان ام را باز کنم، سریع می گویی:" بگو خوب ِ...بگو خوب ِ...".چشمان ام را می بندم و می گویم:" خوب ِ!".بعد فکر می کنم که امشب برای بد بودن ِمن هیچ فرصتی نداری.خداحافظی...و دوباره سکوت ِ من تا گوشی را قطع کنی...

...

اتوبان ِ مدرس.نور بالای ماشین ها که توی چشم ام می خورند و دوباره سرما و قدم هایی که نه برداشتن شان دست ِ خودم است و نه گذاشتن شان...بوق ِ ماشین ها...بعضی برای ماشین های جلویی و بعضی هم برای دختر ِ تنهایی که کنار اتوبان راه می رود.تلفن...مامان..و یک دروغ مثل ِ همه ی آن هایی که بین ِ  ما فراوان است!..." ترافیکِ...می رسم!".از دروغ ام به گریه می افتم...تا کِی؟.تا کِی باید این همه دروغ گفت؟...مگر چه قدر می توان نقش ِ دو نفر را بازی کرد؟...آخرش که چه؟...

...

از ظفر هم رد شدم.پاهای ام توی کفش درد گرفته اند.حال ام از هر چه کفش و جوراب است به هم می خورد.دل ام می خواهد پا برهنه روی آسفالت ِ سرد و خیس ِ خیابان راه بروم...دل ام؟...می خواهد؟...به درک که می خواهد.مثل ِ خیلی چیزهای دیگر...

دیر است.سوار می شوم...

...

هنوز از کوچه نپیچیده ام که...بابا!...شروع می کند به پیچیدن!...حرف های اش را نمی شنوم...نگاه های اش را ترجیح می دهم نبینم. حواس ام به چاله هایی است که از باران ، پر شده اند...هیچ نمی گویم.حتی نگاه اش هم نمی کنم...می گوید...می گوید...

دل ام می خواهد همان جا وسط ِ کوچه فریاد بزنم.دل ام می خواهد بگویم که من اگر بخواهم حرف بزنم باید تا فردا صبح گوش کند...دل ام می خواهد بگویم که همیشه به احترام شان هیچی نگفته ام...می خوام بگویم هیچ وقت باور نکردند که من هم حرف دارم...می خواهم داد بزنم که یک دقیقه خودش را جای من بگذارد...من دخترت ام بابا...غریبه نیستم.از تو ام...یک بار شد وقتی حرف می زنی منتظر جواب بمانی؟...یک بار شد فکر کنی چرا من آن بارانی نیستم که تو می خواهی؟...اما...اما...اما هیچ نمی گویم.دکمه ی آسانسور را می زنم و کنار می ایستم تا اول بابا برود.یک لحظه نگاه های مان به هم می افتد اما سریع چشم از هم می دزدیم.درست مثل ِ صبح هایی که با پسر ِ واحد ِ کناری ، توی آسانسور می رویم و تا چشم مان به هم می افتد ، بی دلیل نگاه های مان را می دزدیم!...بی دلیل...

غریبه ایم خب.من و پسر ِ همسایه.شاید من و بابا...من و مامان...من از همه بیشتر.شاید...

...

خودم را روی تخت پرت می کنم.می دانم که خستگی ام تمام نشده صبح می شود و دوباره همه چیز...از...اول!

می خواهم همه ی دنیا و اتاق و زنده گی و خودم و گرسنه گی ام را بالا بیاورم.دل ام خواب می خواهد...دل ام؟...می خواهد؟...به درک که می خواهد.این هم مثل ِ خیلی چیزهای دیگر...

 

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳


 

                        

                              

                                    

         Reflection

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸۳


 

 

می گویم

 شاید اولین روز از باقی مانده ی  عمرم ...

شاید مثل لذت ِ گذاشتن ِ اولین رد ِ پا روی برف های کوچه...

شاید پیاده قدم زدن کنار ِ اتوبان مدرس و برف را زنده گی کردن...

شاید پول گرفتن  ِ بهار از خودپرداز ِ بانک و خواندن ِ کاغذ پاره های سبد ِ زیر ِ آن...موجودی: یک میلیارد ریال!...موجودی: صد هزار تومان...بیست میلیارد ریال...

شاید هم گنجشک های کپل و خپل که برای خوردن ِ نان خرده ها پشت پنجره می آیند...

شاید جواب ِ گلوله ی برف را با گلوله ی برف دادن...

شاید هم عاشق ِ خوش تیپ ترین شاگرد ِ کلاس ات شدن...

یا پله های پاساژ قائم را از ترس ِ خاطره ها ، یک ضرب دویدن...

یا خندیدن به چشمک ِ راننده ی ماشین ِ بغلی...

شاید شریک شدن ِ پاستیل میوه ای با پیرزن ِ چادر گل گلی...

یا گرم شدن با آفتابی که آلبرکامو را گرم می کرد..." شادی عظیمی در فضا معلق است..."

شاید هم سیزیف شدن و حال کردن...

و یا همان لجاجت ِ سنگین و کور که به آن مشهوری...

شاید هم گریه کردن بالای پل هوایی و اشک هایت را روی ماشین ها ریختن...

نبودن ات...داد زدن های ات...حرف های ات....صدای ات...دوست داشتن های ات...نداشتن های ات...

  همین!

همین است...

آن   گذرانی که می گویند...

 روزهای غمگین ...سنگین...

روزهای برفی و پر از "مه"  

...پر از غصه

...

اما...بی خيال...

عجب همه چیز خوب است!

می بيني؟

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳


 

دنيايی که هميشه آشغال و مزخرف ِ...حتما لياقت اش آشغال و مزخرف بودن!...  اصلا به درک...اون قدر آشغال و مزخرف بمون تا بميری!

هيچم به من ربطی نداره.

پ.ن.۱.دو تا از دکمه های  يک کی بورد ، بر اثر ِ‌فشار ِ وارده ناشی از انگشتان ِ دختری عصباني، پايين مونده و بالا نمی آد!

پ.ن.۲.تنياسيانيسيتنبستنزذدستزسيباسيتبامسينيبتسيتبسياسنايبيابتنياب

يتشستلنبيتنبيبتنيسانلبذقغثقفثعسينبتطئزايتنبعهسيلبسيتنبسنيتباسمباس

نسيابايبنتيابتنياهيبسيتنزباينستخسيعباسيتنباسينمباسمينباسياببسی

پ.ن.۳.خدا اين چَرَق پرَ َق ِ کی بورد رو از ما نگيره که بد جوری کودئين ِ.

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۳


 

 

_" ...خیال ات راحت باشد!"

هه.چه راحت می گوید:" راحت".می گویم :

_" خیال ِ ما رنگ ِ راحتی نمی گیرد.ما از بین ِ همه ی راحتی ها فقط نوع ِ خیالی اش را داریم!...نگران ِ ما نباش...که ما بدین رسم خو گرفته ایم...".

سکوت می شود و بعد می گوید:

_" خدا نکنه، چرا؟".

هه.چرا؟این "چرا" ها همیشه من را یاد ِ آن جک ِ هانیه می اندازد که:< ژاپنی ها ادعا می کنند که کامپیوتری ساخته اند که جواب ِ همه ی سوال های دنیا را می داند و آخر ِ اطلاعات است...اما کامپیوتر ِ محترم بعد از شنیدن ِ سوال ِ یکی از تست کننده ها دود می کند و متلاشی می شود.یکی  سوال کرده بود که:" چه خبر؟" و ...>

حالا این "چرا" شده حکایت ِ همان چه خبر...

می گویم :" وقت کم است".خداحافظی می کنم و همان طور که زانوهای ام را به صندلی ِ جلویی ِ اتوبوس تکیه می دهم ، توی صندلی ِ خودم فرو می روم و  دست های ام را هم زیر ِ بغل های ام می برم تا گرم شوند.آخ...آخ که چه کیفی دارد ، نیم ساعت همان طور نشستن و بیرون را تماشا کردن.آخ که چه کیفی دارد اتوبوس تا صبح نرسد و تو همان طور بنشینی و هم بیرون را تماشا کنی و هم فکر کنی.آخر نه خودت داری رانندگی می کنی که حواس ات پرت ِ رانندگی و کلاج و دنده باشد...نه بهار دارد رانندگی می کند که حواس تان پرت ِ حرف های تان باشد و نه سوار ِ تاکسی هستی که زود برسی...نمی دانم آن زمان ها که اتوبوس نبود ، مردم وقتی می خواستند هم  فکر کنند و هم به خانه شان بروند، چه طور این کار را می کردند؟...

_" خانم خوشگل.می شه کیفتون رو بردارید بشینم؟"

_" بله".

نگاه اش می کنم و کیفم را از کنارم بر می دارم و روی پاهای ام می گذارم.از آن شال های بزرگ و هزار رنگ که مامانی روی شانه اش می اندازد ، دارد.غلط نکنم همه ی مادر بزرگ ها ازین شال های رنگ وارنگ توی بقچه های شان دارند .هنوز همان طور نشسته ام که می گوید:

_" دخترم...کمرت درد می گیره.چرا این طوری نشستی؟..."

.با دست اش بازوی ام را می گیرد و مثل ِ مامانی که لب های اش را غنچه می کند و حرف می زند ، می گوید:

_" پاشو پاشو درست بشین.ماها مواظب خودمون نبودیم که الان واسمون پا و کمر نمونده.شما حالا حالا ها باید روی این پاها وایسید...محکم و صاف!".

به احترام سن و سال اش ، حرف اش را گوش می کنم و مثل ِ بچه ی آدم می نشینم.پوزخند می زنم که:" مجکم و صاف؟"

_" بله که محکم و صاف.پس نه...شل و وارفته مثل ِ تو؟"

از   حرف زدن اش خنده ام می گیرد و با خنده می گویم:

_" من که شل و وارفته نیستم.فقط خسته ام"

_" منم منظورم همینه.خب آدم وقتی خسته نیست که معلومه باید صاف و محکم باشه...هنر اونه که وقتی خسته ای صاف بشینی!"

در دل ام می گویم...شعار...شعار...دوباره از همان شعار های روانشناسانه ی " تو می تونی و...قوی باش و ...اعتماد به نفس و..." از همین حرف های مسخره!.همین که این را می گوید، حوصله ام از  دست اش سر می رود.کیف ام را بغل می کنم و طرف ِ مردها را نگاه می کنم.می گویم:

_" اما من خیلی خسته ام...خیلی!"

.صدای اش را می شنوم که می پرسد:

_" کیف ، مال ِ توست؟"

.با تعجب نگاهی به کیف ام که توی بغلم است می اندازم و می گویم:" بله؟...بله!".

_" کیف ، مال ِ خودت ِ.حالا بگو ببینم اگه قرار باشه بین ِ تو و کیف ات یکی تون زود تر از دست ِ اون یکی خسته شه...تو زود تر خسته می شی یا کیف ات؟".

هان؟...چی؟...مثل ِ حرف زدن ِ  خودم با بهار توی دل ام می گویم:" جانم؟دوباره بیا این تیکه رو"...چی می گفت؟... دست ام انداخته؟... قیافه ام شبیه ِ احمق ها شده...کیف خسته می شه یا من؟...حال داره ها...راستی کی خسته می شه؟....خب معلومه که کیف!

_" خب فکر کنم کیف ام زود تر خسته شه".

_" آفرین...چرا؟...چون تو صاحبشی و اون فقط یه وسیله است.به اش احتیاج داری...خب ، هرکسی که صاحب داشته باشه یه روزی خسته می شه!".

شک می کنم که دارد با من حرف می زند یا با خودش...هه.دارد حرف های عمیق می آید ها....پیرزن به جای بافتنی دارد فلسفه می بافد!.نمی فهمم...با خودش ِ؟...اتوبوس به ایستگاه می رسد.دست اش را به صندلی می گیرد و بلند می شود که پیاده شود.هنوز دارم چرخ می خورم که می گوید:

_" خب...آره که دنیا صاحب ِ تو نیست و تو صاحب ِ اونی.هر وقت خیلی خسته شدی بدون جاهاتون عوض شده!..."

...مخ و مغزم را با همین چند جمله ظرف ِ سه سوت پیاده می کند و پیاده می شود!...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.۱.بفرما باران خانوم.این هم سهمیه ی این ماه ِ شما از ملاقات ِ آدم های عجیب و غریب. مادر بزرگی با شال ِ هزار رنگ،که به جای بافتنی ، فلسفه می بافت!"

پ.ن.۲.این آدم قشنگا روزا کجا می رن؟

پ.ن.۳.می گن حروف ِ familyاین جوری درست شه.

Fother  And  Mother I Love you

پ.ن.۴.به حق چيزای نشنيده!

پ.ن.۵.در فکر ِ حروف ِ "خانواده" هستم.احتمالا ...خدا از روی ندانم کاری...و ...از فرط ِ حوصله سر رفته  گی...دستی دستی ما رو هلاک کرد و انداخت تو این دنیا!...یا حالا یه چیزی تو همین مایه ها...

 

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۳


 

کنارم نشسته و حرف می زند.حرف که نه...بیشتر دعواست.صدای اش توی ِ سلف ِ خلوت ِ دانشگاه چرخ می زند و بعد محکم توی گوش ام فرو می رود.بهار حرف می زند و من با غذای ام بازی می کنم .همان طور که با زندگی ام!

_" فقط یه هفته مونده باران ، فکراتو کردی؟دو ماه وقت ِ کمی نبود ها.نیای بعدا بگی پشیمون شدی ها...دیگه اون موقع هیچ چیز رو تمی تونی برگردونی...می فهمی؟می دونی داری با زندگیت چی کار می کنی  ؟...حالیته؟...من هیچ دلیلی واسه این کارای تو نمی بینم.واسه این خر بازی ها هم هیچ کدوم از حرفاتو قبول ندارم.آخرش که چی؟.آدم که نمی تونه همیشه تنها بمونه...همه ی فکر و ذکرت شده درس، کتاب ، زبان ، کار ، ترجمه ، کوفت و زهر مار.نه تفریحی...نه روز ِ تعطیلی.یه نفر هم که فکر می کردم تو رو با همه ی این دیوونه بازی ها تحمل می کنه و واقعا دوسِت داره...اون جوری از خودت دورش کردی!لااقل بذار فقط با هم دوست باشید!این که دیگه عیب نداره...من ازین تنهایی ِ مسخره ای که تو همش دنبالشی هیچی نمی فهمم .فکر هم نمی کنم آدم ِ عادی این طوری باشه.بابا یه دلیل برام بگو که دل ام نسوزه.پسر ِ بدی بود؟ بی سواد بود؟...بد تیپ بود؟...برات نمی مرد؟...دوسِت نداشت؟...اخلاق اش بد بود؟...شعورش پایین بود؟...کدوم اش؟...یه دقیقه فکر کن...تو رو خدا...کدوم ِ اینا بود؟..."

قاشق را می اندازم. با دست ام ظرف ِ غذا را هل می دهم عقب و می خواهم بلند شوم که بازوی ام را محکم می گیرد...

_" در نرو...کجا؟...باز تا دو کلمه حرف ِ حساب اومدم بزنم بلند شدی؟..."

_" حوصله ندارم بهار، ول ام کن."

_" فکر کردی من حوصله دارم؟مامان ات دیشب زنگ زد به من...!"

این را که می گوید سر ِ جای ام خشک می شوم.دوباره می نشینم و با تعجب توی چشم های اش نگاه می کنم...

_" چی گفت؟"

_" چی می خواستی بگه؟...گفت داره خودشو مریض می کنه...حرف گوش نمی ده ، واسه خودش تفریح نمی ذاره...از همه بریده...حرف نمی زنه...غذا نمی خوره...مامان ات می گفت می ترسم خل شه.بنده خدا خبر نداره که خل شدی رفته پی ِ کارش!"

حرف های همیشگی!.نه چیزی کم...نه چیزی زیاد.

_" پس واسه همون ِ امروز این طور پیله کردی به من؟..."

_" اصلن هم این طور نیست.من خیلی وقت ِ می خوام باهات حرف بزنم.منتها ماشالا جنابعالی وقت ندارید...!"

_ " می گی چی کار کنم؟"

_" آدم باش.همین...چرا سر ِ خودتو خلوت نمی کنی؟مثلا امروز چرا بچه ها نشسته بودن پا شدی رفتی؟..."

_" علاقه ای به  حرفای خاله زنکی  اونا نداشتم!"

_" بااون چرا به هم زدی؟."

_" می خوام تنها باشم.!"

_" تو تنهایی چی می دن؟ بگو ما هم بیایم؟"

_" ازون چیزایی که تو دوس داری نمی دن! مطمئن باش..."

_" آخرش که چی؟.یه دفعه چشماتو باز می کنی می بینی این همه چیزایی که به دست آوردی اونی نیست که می خوای.این همه راهی که داری می ری...آخرش هیچی نیست.خودت می مونی و خودت.بعدش اون موقع تازه می فهمی آدما نمی تونن تنها زندگی کنن...حتا..."

_" آره آره راست می گی.اما من می خوام برم.همه شو...تنها هم می خوام برم!.بذار خیالتو هم راحت کنم...یه نقطه هم نمی تونی رو فکر ِ من و زندگی ِ من تاثیر بذاری!.من راهمو انتخاب کردم...فعلا هم می تونم تنهایی برم.احتیاج به هیچ کس هم ندارم..هر وقت هم نتونستم...هر وقت هم نتونستم..."

_" هر وقت هم نتونستی چی؟"

_" هر وقت هم نتونستم...اون وقت یه فکری می کنم!"

.کیف ام را روی کول ام می اندازم که بروم.نگاه اش می کنم... تا زیر ِ ابروهای اش قرمز شده و به میز خیره شده.نمی توانم همین طور بروم که.به طرف ِ آب سرد کن می روم.یک مشت آب می خورم و برمی گردم... دست اش را می گیرم...

_"   پاشو دوستم.سرویس می ره ها.قیافه هم نگیر که اصلا به ات نمی آد.می دونی هم که من با قیافه گرفتن و داد و بیداد ها اصلا متاثر و متحول و دگرگون نمی شم!..."

با التماس نگاه ام می کند...

_ "چی کار می کنی دوستم؟.می دونی؟"

می خندم و محکم می گویم:

ــ I do ,what I should doمعلومه که می دونم...

از پشت می پرم روی میز می نشینم تا برود دست های اش را بشوید. ..آرام راه می رود. نگاه اش می کنم...طفلک.طفلک نمی داند ...نمی داند!.نمی داند که خودم هم نمی دانم چه کار می کنم...نمی داند که هیچ کس نیست تا کمک ام کند...نمی داند که درون ام یک "آب لرزه ی " واقعی   دارد همه چیز را زیر ِ آب می برد!...نمی داند که همین طوری که الان روی میز بین زمین و هوا نشسته ام...همین طور بین هوا و زمین معلق ام...

یک دفعه کنارم سبز می شود و...با خنده می گوید

_" بریم؟"

محکم از روی میز می پرم پایین.زبان ام می گوید..."بریم"....دل ام می گوید...کجا؟....

 

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۳


 

شارژبل هستیم .همه مون.تا یه سنی اتوماتیک ، از یه سنی به بعد...دستی!

دوره ی اتوماتیک ات که تموم می شه باید دنبال آداپتور مخصوص ات بگردی.ولتاژ ِ بالا ،می سوزوندت...ولتاژ ِپایین، تاثیری نداره!...نارسیس ِ خودمون هر وقت دونه ی آخر ِ باطریش می رسه...با دوستای عجیب غریب اش می ره مسافرت و شارژ برمی گرده.بهار هم آخر ِ هفته ها با امید می ره گردش و تا یه هفته...فول ِ فولِ.استاد می ره کوه و تا دو سه روز هیچی نمی تونه خسته اش کنه...اون یکی یه جور...این یکی یه جور دیگه.فرقی نداره...مهم نیست ولتاژ ِ آداپتور ِ کی بالاتر ِ...مهم اینه که چه صاایران باشن...چه زیمنس، چه سونی اریکسون ،  چه نوکیا... همه شون با یه آداپتور ، باطریشون پر ِ پر می شه...

اما توی همه ی اینا انگار مدل ِ  من از همه درام تر ِ.( شکلک غمگین ِ بدون ِ بغض ِ دخترونه!).دوره ی شارژ اتوماتیک من خیلی وقت ِ تموم شده اما اون قدر بد شانس بودم که هنوز آداپتورم رو پیدا نکردم...! کتاب و  موسیقی و اخترکای شازده کوچولو هم بیشتر از دو سه ساعت جواب نمی دن!.تا حالاشم خیلی پر رو بودم که با همون یه دونه باطری ِ آخر...دووم آوردم...ممممممم...موندم اگه این آخری ِ تموم شه و خاموش شم، چه جوری به کارام برسم!

 

 

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۳


 

ریمیاا

 

ببین باز می بارد آرام برف

فریبا و رقصنده و رام برف

عروسانه می بارد از آسمان

در این حجله آرام و پدرام برف...

 

رادیو، قدیمی بود.ماشین از آن هم قدیمی تر.معلوم بود که توی آن هوای برفی به نفس نفس افتاده است.توان نداشت.اما خب ، صدای نوری توی تاکسی ی ِ بی رمق، آن قدر توان داشت که حواس ِ من را  با همه ی قدرت پرت کند آن دور دورها...و تا بدوم دنبال اش، دو خیابان از موسسه گذشته باشم!...پیاده می شویم تا راه ِ زیاد آمده را برگردیم. غمگین می شود و مثل بچه ها می گوید:

_" نمی شه برنگشت؟."

می گویم:

_"نه که نمی شه"

_" اما این جا جلوتر از موسسه هست ها.خیلی خوب ِ.تازه کلی هم پول دادیم تا رسیدیم این جا..."

_". زیادی اومدیم و با ماشین اومدیم و کرایه دادیم و جلوتر هستیم که نشد دلیل....به درک!.این جا که کاری نداریم  ..نه...نمی شود...باید برگردیم.جایی که الان باید باشیم عقب تر است.خودت را بکشی و بمانی هم...بالاخره باید برگردی...جای ما  این جا نیست...اگر چون این جا جلوتر است می خواهی بمانی خیلی احمقی باران جان!"

_"  چرا؟"

_...خب چون  این جا جلوتری اما بی فایده تر! که چی؟...به چه دردی می خورد؟...این جا فقط جلوتر از آن جایی هست که باید باشی...فقط همین!...فقط جلوتر...اما تو که این جا الان کاری نداری...تو باید همان جایی باشی که خوبی و برای دیگران خوبی!...این جا زیادی جلو است...حواس ات هست؟...زیاد طول نمی کشد...دو خیابان پیاده برویم می رسیم آن جایی که باید باشیم..."

صدای  رومئو و ژولیت از توی جیب ام بلند می شود.اول یاد ِ آهنگ ِ وبلاگ ام می افتم و دوم جواب اش می دهم...

_" الو..."

نمی شنوم.هیچ چیز اما داد و بیداد!...فقط داد می زند.نه به خودش مهلت ِ نفس می دهد نه به من مهلت ِ حرف!...کارش دیر شده است.می گوید ترجمه قرار بود سه شنبه آماده باشد...سکوت می کنم.کلی حرف و جواب برای خود ِ مسخره و متن ِ مسخره ترش دارم اما نمی توانم در سکوت بگویم.می گذارم تا تخلیه شود.هر چه می گوید مثل ِ ربات فقط می گویم : حق با شماست!.در دل ام می گویم بگذار حق با این هم باشد.می فهمد که نمی تواند روی اعصاب ام راه برود.مانده است که چرا من چیزی جز این جمله نمی گویم.بدون خداحافظی قطع می کند.هنوز یاد ِ آهنگ وبلاگ هستم.

_"راستی چرا نمی نویسی ریمیا؟ حرفی نداری؟"

_" نه که حرفی نداشته باشم...آخر بلد نیستم!"

_" حرف زدن را یا نوشتن را؟"

_" نوشتن ِ حرف ِ سکوتی را!"

 ..این جور موقع ها یاد ِ مادر بزرگ می افتم که می گوید:" من سواد ِ خواندن دارم اما سواد نوشتن...نه".هه.حکایت ِ من است . خواندن ِ حرف های سکوتی را بلدم اما نوشتن اش را نه.هوس می کنم زیر برف بنشینم.نیمکت پارک گِلی است.اما گِلی بودن که دلیل ِ مهم بودن نیست.هست؟.می نشینیم...تا به خودم می آیم ساعت شده پنج!

_" باران...پنج دقیقه مونده!...کلاس داره شروع می شه...بریم".

جواب نمی دهد.بیدار است اما انگار هوشیار نیست.

_" باران خان!نمی خوای برگردیم؟"

مثل همیشه از باران خان می خندد و می گوید:

_" نه.سردم است و تازه دل ام می خواهد برف را هم تماشا کنم...تازه این جا جلوتر هم هست! تو برو!"

_"اِ...این همه برات حرف زدم...باز می گی این جا جلوتر ِ؟"

...بلند می شود و دور ِ پارک روی برف ها راه می رود.دیوانه ی صدای راه رفتن روی برف است.همان طور که   می رود ، رد پای اش را روی برف از پشت سرش نگاه می کند.جای پای اش روی برف های پشت سرش محکم و صاف و صوف است...می خندد و نگاه ام می کند...بد جوری دل به این دیوانه بازی ها  بسته...حالا حالا ها مانده تا بزرگ شود و بفهمد ...

 

 

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۳


 

جواب سلام اش را می دهم و منتظر می مانم که بگوید:" خوبی؟".انتظارم منتظر می ماند اما نمی پرسد.خب.مهم هم نیست.سرم را بر می گردانم و دوباره چراغ های شهر را نگاه می کنم.می گوید:

_" منتظری بگویم خوبی؟".

_"نه"

_" می دانم هستی.اما نمی پرسم.چون می دانم مثل ِ همیشه می خواهی بگویی نه!"

_" این که گفتن ندارد.پرسیدن ِ تو هم نه باری را از هستی ی ِ من بر می دارد، نه چیزی به آن اضافه می کند...مهم هم نیست!"

_"گلوی ات هنوز درد می کند؟"

_" هنوز؟...مگر درد می کرد؟"

_" خودت دیشب گفتی!"

_" بغض ام را گفتم.گلوی ام که مشکلی ندارد."

_"ادیب بازی شروع شد؟...تفلسف؟..."

تفلسف را که می گوید آوار ِ خاطره ها یک دفعه روی سر و صورت ام می ریزند و...باز گلوی ام ذُق ذُق می کند.بدون ِ این که بفهمد گردن ام را تکان ِ کوچکی به جلو می دهم و می گذارم موهای ام دو طرف ِ صورت ام بریزند تا اگر لب ام لرزید، نبیند...

_" دل ِ  جناب عالی باز گرفتیدن کرده به قول ِ خودتان؟"

سرم را به طرف ِ ستاره ها می گیرم و با همه ی غرور ِ مسخره ام ، بغض ام را قورت می دهم که:

_"نچ نگرفته.درد می کند."

_" حتما درد ِ گلو به دل زده!."

از آن حرف ها بود ها.نشنیده اش می گیرم و می گویم:

_"...انگار دارم سرما می خورم...دل ام گرما می خواهد."

_" اگر  می گذاشتی از یک روزنه ی کوچک، نوری وارد شود ...شاید گرم تر بودی."

_"کاش می توانستی بغل ام کنی."

_" که گرم شوی؟"

_" که گُر گرفتن ام ، ته نشین شود!"

_" می دانی که نمی توانم."

_"گفتم کاش."

_"آره کاش."

_" ریمیا..."

_" هان"

_"می بینی چه سوزی از لای پنجره می آید؟"

_"سردت ِ؟"

_"نه...اما می بینی چه طور خودش را از لای ِ پنجره ی آهنی و این عایق های حرارتی با زحمت رد می کند؟"

_"مثل ِ بچه ی آدمی زاد برو سر اصل مطلب!"

_" ماهیت ِ فکرهای زاویه دار!.که هر جور دور ِ خودت را عایق بچسبانی و پنجره ها را کیپ کنی...باز با   هر جان کندنی هست خودشان را از لای درز های میلی متری ی ِ روح ات رد می کنند و سوزن سوزن وار، به  قلب و صورت ات می خورند..."

چشم های اش را مثل ِ بهار نازک می کند و می پرسد:

_"مگر فکر هم زاویه دار می شود؟"

_"اووووففف...آن هم چه زاویه هایی.همه حاده و تیز!"

_"...نمی فهمم عزیزم.ریپ می زنم گاهی!"

_" این خودش یعنی یک دنیا"

_" چه؟فکرهای زااااااااویه دار یا گاهی ریپ زدن ِ من؟"

_" هیچ.این که می گویی نمی فهمی یعنی یک دنیا!"

فکر می کنم الان است که دوباره کَل کَل کند اما چیزی نمی گوید.بر می گردم و نگاه اش می کنم.حواس اش پرت ِ کتاب های تلنبار شده ی روی میز است...می خواهم برای این که دست و پای اش را از سرم برداشته نفسی عمیق بکشم...که می بینم هنوز گلوی ام درد می کند.حواس اش نیست...نه به لرزیدن ِ لب های ام...نه به گلو دردم...نه حتی به سوزِ سرد و نه حتی به فکر های زاویه دار...صدای ضبط را بلند می کنم و می گذارم  آهنگ ِ تو خالی اش ، سرم را که پر از صدا ست ، خالی کند...

" ...تمام ِ هستی و مستی و راستی و تمام ِ قصه ی من... سنگ صبورم و نگاه ِ دورم و لب های بسته ی من... "

خودم را همان طور پشت پنجره باقی می گذارم و...می روم ...

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳


 

Elementary  students!.

امیر علی از همه تپل تر است.از همه خوشگل تر هم هست.چند بار که روی کتاب اش خم شده بودم تا صفحه را نشان اش بدهم ، بد جوری دلم می خواست بوس اش کنم.

گیسو، همانی است که یک عینکِ گرد و بزرگ و صورتی ، همه ی چهره ی بچه گانه  اش را می پوشاند و همیشه هم می گوید:

_" خانوم، اینا که می گین تو کتاب هس؟"

کیمیا، با موهای بلندش مدام مرا یاد ِ موهای از دست رفته ام می اندازد.وقتی هم صدای " تيچر...تيچر ِِ.." بچه ها کلاس را پر می کند، همیشه داد می زند که:" این که اسمش تيچر نیست.بگید باران جان!"

محمد رضا لکنت دارد.با هوش است اما زبان اش می گیرد...وقتی کلمه ها را تکرار می کند دل ام برای اش می سوزد.

شیما!.وای شیما....تا غافل می شوی وسط ِ کلاس است.فکر کنم مادرش علاقه ی خاصی به نارنجی  و قرمز دارد.بچه همیشه، مایه رنگ های لباس اش، همین دو رنگ است.وقتی سردم می شود نگاه اش می کنم!

رومینا هم همانی است که از همه بزرگ تر است .من را یاد  عروسک های باربی می اندازد.بزرگ شود، از آن دخترهای خوشگل می شود گمانم.يا صدای ام می کند:باران جان يا بارون جون!..ادبيات نمی داند اما انگار حواس اش به آهنگ ِ کلمه ها هست.

امیر فرهاد تاکید ِ خاصی دارد که حتما " امیرفرهاد" صدای اش کنم.تا به حال ندیدم روی صندلی بنشیند.مدام ایستاده است.هر بار هم که می گویم:" چرا نمی شینی امیر فرهاد؟".به پشت اش اشاره میکند و می گوید:" آخه اینجامون درد می کنه خانوم!".شاید واقعا درد کند.چه می دانم؟

مهدیه کارش باز کرن ِ بند کفش اش، و فریاد زدن ِ این است که:" خانووووووم.بند ِ کفشمونو می بندید؟"

دل خوشی ی ِ این فسقلی ها، به قول ِ خودشان" عکس برچسبی و عکس برگردون" است!با خنده ی من می خندند و با اخم کردن ام دست به سینه می نشینند.

 

Advanced students!

آن که همیشه کنار ِ میز ِ من می نشیند و اسم اش هم یادم نیست، برای کنکور می خواند.بیست و سه سال اش است و کوچک ترین شاگرد ِ کلاس ام است.

مرضیه خانم که میگوید "نازی" صدای اش کنم، دو تا دختر و یک پسر دارد.پنج تا نوه هم آخر ِ هفته ها ،سر گرم اش می کنند.بد جوری هم در نخ ِ این است که ببیند من چند سالم است.

آن یکی خانمی که چشمان عسلی دارد، تازه ازدواج کرده است و خوشبخت به نظر می رسد!لااقل...به نظر می رسد!

لینده یا لیندا...همانی است که دیر می آید و نصف ِ موهای اش سبز و قرمز است!.آرایشگاه دارد و همیشه ناخن های اش را مانی کور می کند.دوست اش هم که اسم اش یادم نیست، آرایشگر است.دو تا پسر دارد و هیچ وقت موبایل اش را سر کلاس خاموش نمی کند.می گوید مربوط به بیزینِس است!.چه بگویم؟

آن یکی  که روبروی ام می نشیند اسم و فامیل عجیبی دارد که فکر نکنم تا آخر ِ ترم حفظ شوم.موهای اش خاکستری و زرد است و  پشت ِ کنکوری است.صلیب ِ گردن اش هم همیشه روی پالتو ی اش است.فکر کنم ارمنی باشد. روز اول هم وقتی کلاس تمام شد گفت: "وقتی اومديد تو کلاس، ما فکر کرديم شمام مثل ِ ما شاگرديد خانوم!".اين هم يک جور است ديگر...نه؟

آن  که گوشه ی گوشه می نشیند خوب حرف می زند فقط یک ایراد دارد آن هم این است که تا می آیم یک کلمه را توضیح بدهم ، ترجمه ی فارسی اش را بلند داد می زند!.یکی نیست بگوید پس من چرا خودم را می کشم که " دُنت سپیک فارسی!"

مریم خانم هم انگار پسته خانم است.! همیشه آیه ی یاس می خواند که:" من آخرشم انگلیسی یاد نمی گیرم!".

خانم ِ باشخصیتی که مثل ِ شاهزاده ها شال ِ ابریشمی ی ِ سفید دورش می پیچد، نمی دانم چرا من را یاد ِ سلن دیون می اندازد.

دل خوشی ی ِ این خانم ها این است که کار ِ گروهی ی ِ کلاس ِ شان تمام شود تا درباره ی تتوی ِ ابرو و اپیلاسیون حرف بزنند...

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.کی می گه نمی شه توی نصف ِ روز، به هفده تا دنیا سفر کرد؟بیاد تا نشون اش بدم...

 

  
نویسنده : باران .. ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۳